چشم مقدس
دوست داشتن تنها گفتن نیست ...
در برابرهر آنچه برای تو دارم شاید تنها یک کلمه تو یاری ام کند ..........مثل یک معجزه. خاطرم نیست که تو از بارانی یا که از نسل نسیم هرچه هستی گذرا نیستی هوایت ٬ بویت! فقط آهسته بگو با دلم می مانی ؟ این نوشته برای همه اما مخصوص یک نفر.... ناگزیر می شوم به نوشتن حرفایی که مدتهاست کنج پستوی سر گیجه ام خاک میخورد! تقصیر از سادگی من بود! اما باید گوش بازیگوشم را میگرفتم و اسیر چند تفکر گستاخ خودم نمی کردم تا شیرین زبانی هایش اینگونه کار دست لحظه هایم ندهد شوخی نبود! اما باور کن که تنها یکبار تنها کنارم ایستاد و حتی مثل همیشه به من شما میگفت. توجیح احمقانه ایست! روزگار هم که به عقب باز نمیگردد تنها کابوسی بود که همه ی واژه هایش از جنس خیال بود واشتباه... خطا کردم ......اما نمی خواهم باور کنم تنها میخواهم بخشیده شوم!!!!!!!! چون دستهای خالی ام را می جویم و نگاهای سنگین تو که بر کولم سنگینی میکند! ما هنوز هم بدهکاریم...........؟؟؟. سرد و یخ زده این تمام من است... گاه کاملا راضی و گاه حق دارم که متاسف شوم از این دنیا و احتمالا بیشتر از خود و خاطراتم. خطا کردم ......اما نمی خواهم باور کنم. تمام دلخوشی من گریزی است به خاطرات کهنه و تصویری از یک نامه... چه کنم که دلم به همین خنده ها و نگاهای دزدکی خوش است. کاش که این باد بگذارد برگ آخرین امیدم بر شاخه اش بماند که دیگر من از تهدید طوفان هم نمیترسم. ...تنها به یاد داشته باش دیگر لبخند را کم می آورم و مدتها بی صدا گریه خواهم کرد تا مبادا خاطرات حتی به اندازه سر سوزنی مکدر شود! نه کینه ای "نه بغضی"نه فریادی حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است من که گیج گیج پرت میشوم روی رویاهایم و این راه که گشوده می شود به عقوبتی تاریک. خاطرات احمقانه ای دارم. نمی دانم قرعه برنده شدن به نام کی می افتد؟ حس می کنم فرو رفته ام تا خرخره در گند آغل گاوهای مقدس. باورم نمی شود که این منم که روی وسعت دل زمین می گریم ناگهان گریه ام بند می آید و احساس آرامش مطلق و طعم بی نظیر بی خیالی... یک اشتباه خوب یک گناه مقبول یک جرم مقدس یک اصرار شیرین یک تکرار تلخ یک ثانیه جاودان یک لحظه ابری یک خیال مملو از حقیقت واما بلندتر از اعتراف : .............هنوز "" دوستت دارم "" و تباهی و پوچی و بیهودگی. این است ضمانت زندگی می بینیم و می لرزیم و می ترسیم! در عمق سکوت آن شب پر اضطراب و ساکت من گریختم از بستر خیس دو ابر و اینک آغاز سر گیجه ی من ............................. (به مناسبت ۱۱ تیر تولدم) زندگی مرا میرقصانند. یک افق تا بی انتها"یک نفس تا مرز ماندن... باران شک وتردید"درک تنهایی و دلتنگی سالهاست میان من و او فاصله انداخته نمی دانم به کدامین دلیل... عمیقا مرده ایم. این تناقض مرا قلقلک میدهد که از این زندگی دست بکشم. به راحتی.... من جدی ام....... وای در این ارتفاع زندگی به کجای جغرافیای باور رسیده ام بعضی وقت ها به خودم میگویم بی خیال نوشتن بی خیال تو..... بی خیال بی خیال... دل را به يــاد می سپارم و نگاهــم را به بــــاد ... نه نوشتـن آرامــم می کـنـد نه حوصله خواندن دارم و نه یـاد تو آرامم میکـنـد ... هـمه را دور می ریــزم ! خـسـتــه ام ... تا سحر بیداری و نالیدن از بخت خراب خسته از سقوط بی صدا خسته از خاکیان بی وفا خسته از غربت تلخ زمان خسته از خلقتم از این عروسک بودنم خسته و گنگ و پریشانم. می دانم... سرانجام زندگی من گم شدن در تقدیر زمانه و رسیدن به نا تمام هاست... دنیا بهانه است صبر می کنم و می خندم تاریخ هم می خندد به بازیچه هایش ،به انسانهای مظلومی که نه انجام را فهمیدند نه سرانجام را... ۸۸ هم بهانه است حاضرم بمیرم تا بفهمم که... بی خیال خوش به حال روزگار... با سکوتی ممتد و افسوس و دریغ همیشگی... و طرح سکوتی که تو بجای لبخند بر لبم افکندی هر لحظه به خودم می گویم من نیستم : آنکه باید می بودم و آنکه باید باشم این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دستهای تو را گم کردم باد می آمد آن روز وحشتناک روزی که ایمان قلبم از دست رفت... کاش ویرانی یک پایان بود....
دردهای قدیمی!
تصویرهای تاریک!
از من در آینه
از من در خوابها
این بار می خواهم
تکه تکه
کنم خود را
تا دوباره
....
نه !
این پازل را هزار بار هم که بچینی
همان می شود . . .

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)


باید برم مثل شکستن غرور
برم به شهر دلتنگیام
اونجا که میشکنه بغض صدام
بایدبرم تو جاده تنهات بزارم
تا بفهمی که چقدر دوست دارم... 

در بردن. . .
در "زيستن" و در "مردن". . .
شانه به "شانه ات" بيايم. . .
و با حضور بهار. . .
از مزرعه سبز "دستانت" برويم. . .
مي خواهم مينياتور شريف "خنده هايت". . .
بالغ "گفته هايت". . .
در هجوم ثانيه شمار روزهاي "با تو بودن". . .باشد. . .
و برگ برگ اين تقويم . . .
..::با "تو" به آخر برسد::..















